دلاور، نامی که سرنوشت شد

دلاور، نامی که سرنوشت شد

در کوچه‌ای که به سختی می‌توان آن را از شلوغی شهر متمایز کرد خانه‌ای قدیمی قرار دارد. این خانه درست رو به ترمینال اتوبوسرانی شهر است، جایی که هر لحظه صدای حرکت و توقف اتوبوس‌ها می‌آید. ورود به این خانه مستلزم بالا رفتن از تعدادی پله است. هنگامی که از این پله‌ها بالا می‌رفتیم، پدر شهید به استقبال آمدند و این لحظه، نشان از میزبانی گرم خانواده داشت.

 

وارد پذیرایی می‌شویم. در جمع ما همسر شهید باوقار و فرزند شهید با چشمانی که سایه‌ای از غیبت پدر را حمل می‌کند حضور دارد. چشم‌ها ناخودآگاه به قاب‌ لباس‌های نظامی دوخته می‌شود، همان لباس‌هایی که حالا جای خالی پسری را پر کرده‌اند که روزی در همین خانه با لبخندش روشنی می‌بخشید. پدر و مادر شهید روبه‌رویم نشسته‌اند. مادر شهید، در میان سخنانش، صورت خود را با چادرش پوشانده است، تلاشی برای پنهان کردن سیلاب احساسات در پس پارچه‌ای که نماد نجابت و عفت است، اما در عین حال، بی‌قراری درونی‌اش از نگاهش آشکار است.

 

مادر با مهربانی شروع به گفتگو می‌کند صدایش محکم است، ولی ته چشمانش حرف دیگر می‌زند، همان بی‌تابی مادری که فرزندش را به آسمان سپرده است.

 

 

از او می‌پرسم چرا اسمش را دلاور گذاشتید؟ لبخندی می‌زند و در خاطراتش غرق می‌شود: پدرش جانباز ۸ سال دفاع مقدس است. آن سال‌ها ما چهار سال در بانه زندگی کردیم. وقتی دلاور به دنیا آمد، پدرش مرز بود. یک روز تلفن زد، گفت: پادگانی به نام شهید دلاور هست؛ دوست دارم اسم پسرمان را دلاور بگذاریم. من در انتخاب این نام نقشی نداشتم، اما همین که پدرش این نام را بر زبان آورد، گویی تقدیر او رقم خورد و واقعا هم همان‌طور که اسمش بود، دلاور شد.

 

مادر لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: در انتخاب همسرش هم همین‌طور بود. من هیچ دخالتی نداشتم، مادرشوهرم خودش گفت برای دلاورهمسر انتخاب کرده. بین من و مادرشوهرم همیشه احترام خاصی حاکم است. ولی در عین حال صمیمیت خانوادگی هم داریم؛ بعد از شهادت دلاور، این صمیمیت حتی بیشتر شده است.

 

در خاطراتش سفر می‌کند، به روزهایی که دلاور در سوریه بود.می‌گوید: زمان کرونا دلاور در سوریه شیمیایی شده بود، ولی ما بعدها فهمیدیم. گویا دشمن آب رو آلوده کرده بود. بعد از برگشتنش، صدایش می‌گرفت. می‌گفتم مادر چرا صدات درست نمی‌شود؟ می‌گفت حساسیت دارم، نگران نباش مادر. تا اینکه دو ماه قبل شهادتش گفت: آبمون را در سوریه آلوده کرده بودند ، دوستانم رفتندو گواهی جانبازی گرفتند. گفتم تو چرا نگرفتی مادر؟ گفت: من برای خدا رفته بودم و اگر می‌گرفتم دیگه نمی‌تونستم در هوافضا شلیک باشم.

 

از او می‌پرسم سخت نیست دوری‌اش ؟چشمانش نم‌ناک می‌شود، اما دوباره لبخند آرامی روی لبانش می‌نشیند: خیلی سخت است ولی شهادتش آرامم می‌کند. به من عزت داد، مقامش بزرگ است. فقط دعا می‌کنم خدا کمکم کند تا شرمنده‌اش نشوم. هر لحظه دلتنگش هستم. و این بی قراری ها را می‌نویسم. دیروز یاکریمی روی جا کفشی راه‌پله نشسته بود، سر صحبت را باز کردم و گفتم خوش امدی! فرستاده دلاور هستی ؟ به دلاور بگو حالمان خوب است، فقط دستت را روی کمر پدرت بگذار… رفتنت چهل سال پیرمان کرد، اندازه سنت پیرمان کردی .

 

در این لحظه که مادر با آن لحن شکسته، بار دلتنگی چهل سال را در کلامش خلاصه می‌کند، بغض راه گلویم را می‌بندد. دستانم ناخودآگاه به سمت صورتم می‌رود و اشک‌هایم بی‌صدا بر روی کاغذ جاری می‌شود. صحنه‌ای عمیق از عشق، صبر و فداکاری که فراتر از کلمات است.

 

و باز از شوخ‌طبعی پسرش می‌گوید با لبخندی که اندوه را پنهان می‌کند: مادرش در وصف شوخی‌هایش تعریف می‌کند، زمانی که با تیم جهادی رفته بود به دوستی که سردش بود گفته بود «الشخته» و دوستش در جواب خنده‌کنان گفته بود دلاور «لاشخته» همیشه با شوخی و خنده، شادی رو به دل همه می‌نشاند.

 

در همین لحظه، صدای ممتد بوقی از ترمینال اتوبوسرانی به گوش می‌رسد؛ صدایی که نشان می‌دهد زندگی در جریان است، اما در این خانه، زمان برای لحظه‌ای که دلاور از آن‌جا رفت، متوقف مانده است. آن‌گاه سکوتی در فضا می‌نشیند، سکوتی عجیب که انگار روح دلاور میان قاب لباس‌ها، دیوارهای خانه و قلب پدر و مادرش پرسه می‌زند. دلاور حالا نیست. اما نامش، لبخندش و مردانگی‌اش هنوز زنده است. جوانی که همانند نامش، دلاورانه زیست و دلاورانه پر کشید.