ماه در محاق
همواره زنانی که از طبقه محروم و فرودست جامعه هستند رنج مضاعفی را متحمل میشوند؛ مثلاً در اینجا عضوی از بدنشان را اجاره میدهند تا پولی بدست آورند !
در شبهایی که جنین درون بدن چپ و راست می شود، مشت میزند تا بگوید زنده است ستاره های آسمان در هم می لولند ، اسید معده همراه عق های پشت سر هم، لحظه ای رها نمی کند.
دعا می کنی زودتر به دنیا بیاید، شکستن استخوان ها را در بدنت حس می کنی. هر از گاهی درد ساکت می شود دوباره بدتر از قبل شروع می شود .
زمانی که درد در تمام وجودت می پیچد لحظه زایش و مادری فرا می رسد، اولین گریه ای که صدای زندگی است در فضا می پیچد واین تنها چیزی است که از او به یاد داری، باید سوگواری کرد برای کودکی که هست اما نیست!
پستان های پر از شیر ؛ بدون نوزاد! افسردگی، چشم انتظاری و دلتنگی تا مرز جنون می کشاند .
بعد از به دنیا آمدن بچه، هر زن حس عجیبی دارد، با این تفاوت که نه پشت اتاق عمل کسی منتظرت است و نه در خانه.
پس از سزارین که به هوش می آیی هیچکس پشت در اتاق عمل به استقبالت نمی آید. درد سزارین کشنده است، بیکس و تنها و بدون بچه منتقل می شوی به بخش،بغضی همراه با درد گلویت را می فشارد و صبح نیز بدون خداحافظی راهی خانه می شوی .
اینها حرفهای «رقیه» است خانمی که جای خالی دندان هایش می گوید ۴۰ ساله است اما بیش از ۲۵ سال سن ندارد و از سر نیاز رحمش را اجاره می دهد.
لباسهای صورتی بیمارستان را عوض می کند و می گوید امروز دومین بچه را برای دیگران بدنیا آورده است، حسش مثل زنانی است که بچهشان مرده به دنیا آمده.
به همان تلخی، نگاهش را از من می دزدد و از پنجره بیمارستان به دور دستها خیره می شود. در حالی که قطرات اشک روی گونه اش میدود آهی از سر حسرت برمی آورد و ادامه می دهد، بچه هایی که بدنیا آورده ام یکی دختر و یکی پسر بود، مادر پسر گاهی تماس می گیرد و برایم از لحظات مختلف پسرش عکس می فرستد و من ندیده پاک میکنم گاهی وسوسه می شوم نگاه کنم اما با خودم می گویم چرا،چرا باید نمک روی زخمم بپاشم؟!
او می گوید همه این کارها را می کنم تا بتوانم دخترم را دوباره در آغوش بگیرم. پس از مرگ شوهرم خانواده همسرم به خاطر نداری ام، حضانت دخترم را قبول کردند در حالی که تمام تلاشم این است تا بتوانم خانه ای اجاره کنم و دخترم را برگردانم .
با پایی که جسم بی رمق تنها و پر درد را به دوش میکشد ساک به دست قبل از خدا حافظی می گوید: «من توانایی باروری خوبی دارم. اگر موردی بود که رحم اجارهای میخواست، مرا فراموش نکنید.»

درد با ما زاده میشود
پیدا کردنش کار ساده ای نبود بعد از متوسل شدن به آگهی های اینترنتی و جست و جوهای فراوان که نتایج ناموفقی داشت از طریق یکی از دوستانم، به خانم دکتر موحد وصل شدم که به قول خودش کار خیر انجام می دهد و دو خانواده که یکی دارای مشکلات مالی و دیگری مشکل نداشتن فرزند که در بعضی مواقع موجب طلاق می شود را نجات می دهد.
کارش واسطهگری میان زنان نابارور و کسانی است که از طریق اجاره دادن رحم روزگار میگذرانند.
او درباره اینکه بیشتر زنانی که تن به رحم اجاره میدهند، چه کسانی هستند، میگوید: عموما خانمهایی که داوطلب اهدای رحم هستند، از طبقه نیازمند جامعهاند. من با وجود بیش از۸ سال فعالیت در این حوزه هنوز شاهد حتی یک مورد اهدای رحم با انگیزهای جز نیاز مالی نبودهام.
او در پاسخ به این سؤال که هر مادری چند بار میتواند مادر میانجی شود ؟ میگوید: بیش از دو و نهایتا سه بار این امکان برای اجاره دهنده رحم وجود ندارد.
از طریق خانم موحد به رویا متصل می شوم .
رویا متولد سال ۷۸ ساکن تهران است.
او حالا ششمین ماه از دوران بارداری جنین دیگری را میگذراند. کم سن و سال است و چهره سبزه ای دارد.
رویا اولینبار است که مادر جایگزین، شده است.
او میگوید :از طریق یکی از دوستانم به واسط معرفی شدم. من ۲۵سالمه و ۶ سال است که ازدواج کرده ام و حالا یک پسر ۴ساله دارم که از یکسالگی ندیدمش. از شوهرم جدا شده ام. زندگی خیلی سخته خانم، خیلی سخت، زندگی کشمکشی است که هر روز تکرار میشود و بابت لحظات کوتاه شاد آن باید هزینه گزافی بپردازی. بغضش را فرو میخورد و میگوید که خانوادهای که او جنینشان را حمل میکند، آلمان زندگی میکنند و گاهی با مادر خانواده حرف میزنم خدا خیرشان دهد هر زمان در پستی و بلندی های زندگی گیر می کنم کمکم می کنند.
از او میپرسم با وجود سختی بارداری و خطراتش چطور راضی شدی این کار را قبول کنی؟! درد با ما زاده میشود، با ما بزرگ میشود و ما به آن عادت میکنیم مثل دست و پاهایمان که باید همیشه با ما باشند.
واقعیت این است که من از مرگ هم نمیترسم یه سری جاها زندگی باهات کاری میکنه که تسلیم میشی، نیاز مالی که داشته باشی دیگر ترس و خطر برایت بی مفهوم است ناگفته نماند قبل از قبول این کار وابستگی ام به امانت مردم مدام در ذهنم بود. ولی اصلا خواست خدا بود. این بچه که جون گرفت، اصلا انگار نه انگار که حاملهام.من فقط امانتدارم و به لطف خدا هیچ حس خاصی بهش ندارم!
در سکوت ظهر در راهرو بیمارستان قدم می زنم از جلوی هر اتاق رو به فراموشی که می گذری صورت پوشیده با ملحفه یا نگاه دوخته شده به در، ناامیدی را فریاد می زند .
کمی جلوتر مادری که تازه زایمان کرده به سختی قدم بر میدارد و خط قرمز راهرو بیمارستان را که برای هدایت بیمار به خارج شدن از بیمارستان است تا انتها طی می کند، چهره تکیده اش نشان از روزهای سخت زندگی دارد.گریه کودکی سکوت سرد بیمارستان را در هم می شکند، آی کودک بی قرار!از کجا می آیی چنین بی تاب؟آی کودک ناپیدا،پشت کدام فاصله،رو گشاده ای به زندگی…؟



